نقد و بررسی فیلم The Wizard of Oz (جادوگر شهر از)

22-The-Wizard-of-Oz

نقد و بررسی فیلم The Wizard of Oz (جادوگر شهر از)

کارگردانان System.Windows.Forms.TextBox, Text: The Wizard of Oz: Victor Fleming, George Cukor

نویسندگان : Noel Langley, Florence Ryerson

بازیگران : Judy Garland, Frank Morgan, Ray Bolger

جوایز :

برنده اسکار: بهترین موسیقی فیلم برای هربرت استاتهارت، اسکار بهترین ترانه بخاطر ترانه “بر فراز رنگین کمان”

نامزد اسکار: بهترین فیلم، بهترین کارگردانی هنری، بهترین فیلمبرداری رنگی، بهترین جلوه های ویژه

خلاصه داستان : دختری به نام دوروتی که در ایالت کانزاس زندگی می کند، بر اثر گردباد به سرزمین اعجاب آور اوز پرتاب می شود. او باید به دیدن جادوگر شهر اوز برود تا بتواند به منزل خود بازگردد. در بین راه با مترسک، آدم آهنی و شیر ترسو آشنا می شود که آنها نیز هریک آرزویی دارند.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

چند روز پیش فیلم جادوگر شهر اُز (The wizard of oz) ساخته فانتزی موزیکال ویکتور فلمینگ ۱۹۳۹ را دیدم. خیلی وقت بود که کنجکاو بودم آن را ببینم چون هم روزنامه «گاردین»، فیلم «جادوگر شهر اُز» را به‌عنوان برترین فیلم‌ خانوادگی تاریخ سینما اعلام کرده بود و هم در دوران کودکی کارتون آن یکی از کارتونهای محبوبم بود.

صدای جادوگر از پس پرده شنیده می شود : “خشم اُز بزرگ و قدرتمند را بر نینگیزید. به شما گفتم فردا شب بر گردید.” جودی گارلند می گوید : “اگر واقعا بزرگ و قوی هستی سر قولت می مونی !” اُز : “به خودتان اجازه می دهید که از اُز بزرگ انتقاد کنید؟ ای بندگان ناسپاس!” در این حین سگی که همراه آنهاست، پرده ای که اُز پیر پشت آن مخفی شده و از طریق بلندگو صدایش را پژواک میداده است کنار می کشد و جودی و همراهانش مترسک، مرد آهنی و شیر واقعیت وجودی او را که به آنها پشت کرده است را می بینند. اُز متوجه پس رفتن پرده می شود و همانطور دستپاچه، نیمی از جمله اش را مقابل بلندگو می گوید اما نیمه دوم جمله را با نوعی احساس ضعف بیان می کند : “من جادوگر بزرگ و نیرومند اُز هستم.”

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

آنچه از فیلمی مثل جادوگر شهر اُز می آموزیم این است که منطق رازگشایی کافی نیست. کافی نیست بگوییم : خیلی خوب ! این فقط یک نمایش بزرگ برای متاثر کردن مردم است و پشت پرده تنها یک پیرمرد متواضع داریم و چیزهایی از این قبیل. انگار به نوعی، در ظاهر ماجرا حقیقت بیشتری نهفته است. ظاهر هم حقیقت موثری را در خود دارد.

در ادامه همان صحنه، مترسک از پیرمرد می پرسد :” پس قلبی که به این مرد آهنی و شجاعتی که به شیر ترسو قول دادی چه می شه ؟” و بعد دیگران دسته جمعی می پرسند : “و مغزی که به مترسک قول دادی ؟” اُز : ” هر کسی می تونه مغز داشته باشه. این یک ابزار خیلی متوسطه ! از جایی که من میام دانشگاه، کرسی های بزرگی برای یاد گرفتن وجود داره، جایی که انسان ها می رن که متفکرین بزرگی بشن و بعد وقتی بیرون میان به افکار عمیقی فکر می کنن و البته با مغزی که تو داری. اما اونها چیزی رو دارن که تو نگرفتی. یک مدرک ! بنابراین، با خوش نیتی نسبت به قدرتی که به من محول شده از طرف کمیته دانشگاهی مردمی، به تو درجه دکترای افتخاری فکرشناسی اعطا می کنم.” مترسک مدرک را می گیرد، انگشت بر شقیقه می گذارد و ناگهان شروع به بیرون ریختن جملاتی می کند : ” مجموع جذر دو ضلع یک مثلث متساوی الساقین مساوی است با جذر ضلع دیگر.” خود مترسک از این جملات تعجب می کند : ” وای ! چه لذتی ! چه شوری ! من صاحب مغز شدم. “

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

و این تناقض سینماست ؛ تناقضِ باور. ما به راحتی باور نمی کنیم یا از باوری روگردان نمی شویم. ما همواره به نوعی از وضعیت شرطی باور داریم. من خیلی خوب می دانم که این حالت، تقلبی است اما به هر حال اجازه می دهم از نظر عاطفی متاثر شوم.

زبان خیالی سینما هم می تواند آرامش زا باشد و هم آرامش زدا، همچنان که بزرگراه گمشده لینچ، پرسونای برگمان و معلم پیانوی میشل هانکه چنین هستند. مثلا وقتی که دوروتی و کو درمی یابند که جادوگر اُز پیرمردی در پس یک پرده است، با این حال، آنها از وی انتظار جادوگری دارند. اینجاست که خیال همچنان می تازد و خود را واقعی تر از واقعیت به ما عرضه می کند. واقعیت سینمایی فراتر از روایت و داستانی است که شاهد آن هستیم. این واقعیت، لذتی فراهم می آورد که خاص سینماست و ورای هرگونه لذتی است.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

در آواتار نیز کامرون عدن یا بهشتی خلق کرده است که در فکر و تخیل هر کسی وجود دارد و وقتی در تقابل با دنیای واقعی قرار می گیرد مثل «نئو» شخصیت اصلی ماتریکس تصمیم می گیرد از زندگی معمولی و تکراری خود پشت میز اداره خلاص شود و در ماتریکس غرق شود و در آواتار نیز جیک و دوستان زمینی‌اش آن فضا را درک می‌کنند و تمام تلاش خود را برای رساندن خود به آنجا صورت می‌دهند که این صحنه در حقیقت به گفته خود کامرون تداعی کننده صحنه‌های فیلم مورد علاقه زمان کودکی‌اش یعنی «جادوگر شهر اُز» است که دختر قهرمان داستان با دوستان عجیب خود در تلاش برای رسیدن به شهری هستند که گفته می‌شود همه جای آن سبز است و…

به جرات می‌توان گفت تمام مردم کره زمین چه آنهایی که معتقد به بهشت هستند و چه آنهایی که فلسفه نهیلیستی یا پوچ گرایی را می‌پرستند، همه در آرزوی رسیدن به این شهر سبز هستند که در جادوگر شهر اُز جاده‌ای زرد رنگ انسان‌ها را به آنجا می‌رساند و در آواتار رابطه احساسی بین جیک و نیتری است که در نهایت به آشنایی جیک با عمق طبیعت و زندگی دیگر موجودات زنده جهان خلقت و احترام به زندگی و محیط زیست آنها می‌رسد؛ به عبارتی در صورت رعایت این قواعد در هر دنیایی، بهشتی ایجاد می‌شود که هر کس دوست دارد در آنجا باشد…

مترجم: حمید گرشاسبی

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

شصت سال پیش – به تقریب – در سینما داستانی به تصویر در آمد که توفیقی چشمگیر را به دنبال داشت؛ توفیقی همه جانبه و استقبالی فراگیر از سوی تماشاگرانی با موقعیت های متفاوت و افرادی با سنین مختلف. جادوگر آز به داستان محبوب بچه ها و بزرگ ها بدل شد و اذهان همه را به خود مشغول کرد. امروز به جرئت می توان گفت که نمی توان کسی را پیدا کرد که از این داستان رؤیایی، لذت نبرده باشد. جادوگر آز اکنون در شمار صد فیلم برتر تاریخ سینماست. باید آن را یک الگو تلقی کنیم؛ الگویی برای داستان های شاه پریانی که به بهترین شکل ممکن نوشته شده است: در کمال دقت و با وسواس زیاد. بهترین راه دست یافتن به چرایی توفیق چنین فیلمنامه ای، بررسی و تحلیل جزء نگر و صحنه به صحنه آن است و به این طریق است که می توان با عناصر توفیق آفرین داستان آشنا شد و چگونگی کارکرد و کاربرد آنها را در بستر یک قصه به ظاهر کودکانه ارزیابی کرد. صحنه افتتاحیه: جاده دوروتی در جاده ای باز قدم می زند. سگ او، توتو نیز همراهش است. او با توتو از زنی حرف می زند که توتو را مورد آزار و اذیت قرار داده است. از همین آغاز همدلی مخاطب با دختری نوجوان برانگیخته می شود. چرا که ما می فهمیم دختر هراسان از کسی است که سگش را اذیت کرده و آن دو را تعقیب کرده است. با چنین صحنه ای علاقه مخاطب به این دختر نوجوان جلب می شود. مخاطب کنجکاو است که بداند این دختر که مورد تعقیب واقع شده چه کسی است و علت تعقیب شدن او چیست؟ و تعقیب کننده او چه هدفی داشته؟ این روشی استاندارد است که توجه مخاطب به داستان را افزایش می دهد.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

در ضمن قهرمان داستان نیز مشخص می شود و همچنین چیزی که مورد علاقه اوست. اولی، دختری به نام دوروتی است و دومی، سگی به نام توتو. و معلوم می شود که او به خاطر فردی ناشناخته و شرور در خطر افتاده است. اکنون هدف دوروتی فرار از دست اوست. مزرعه عمه ام عمو و عمه دوروتی نسبت به او بی اعتنا هستند. دستگاه جوجه کشی آنها خراب شده و چند تا از جوجه های آنها از دست رفته اند. دوروتی از آزار و اذیت های خانم گالج شکایت می کند. در اینجا موقعیتی به نمایش گذاشته می شود که نشانگر نگرانی های عاطفی و احساسی شخصیت است. این احساس از بی اعتنایی دیگران به او ناشی می شود. در اینجا کشمکش بین قهرمانان و اقوام او صورت می گیرد؛ کسانی که مخاطب دوست دارد نسبت به دختر جوان نگران باشند. این مسئله باعث می شود که اغلب کودکان به سرعت با دوروتی همذات پنداری کنند، چرا که خود اغلب در چنین موقعیتی قرار گرفته اند؛ بی اعتنایی والدین گرفتار نسبت به کودکان خود. و البته بزرگترهایی که از دوران کودکی خود چنین تجربیاتی دارند. نیز با دوروتی همراه می شوند. در این صحنه ما در می یابیم که نیازهای این کودک توسط بزرگترهای خود ارضا نمی شود و او وقتی در برقراری ارتباط با آنها دچار شکست می شود، لاجرم دست به دامان دوستانش می شود تا از آنها کمک بگیرد. دوروتی و دوستان دوروتی سه دوست دارد که کارگران مزرعه اند: زیک، هانک و هیکوری. آنها در حال تعمیر یک واگن دستی هستند که انگشت هانک زیر آن گیر می کند. دوروتی از آنها تقاضای کمک می کند. اما عمه ام از آنها می خواهد که به سر کارشان برگردند. او به دوروتی می گوید باید به جایی برود که با مشکلی رو به رو نباشد. در اینجا با شخصیت های فرعی از طریق کنشی که بروز می دهند آشنا می شویم. برای مثال در می یابیم که هانک فاقد شعور (مغز) است و به حماقت او می خندیم. این اولین نمونه از صحنه های طنز است. مخاطب دوست دارد به حماقت لبخند بزند. و این مسئله برتری او را نسبت به یک فرد احمق تأیید می کند. از سویی دیگر، در اینجا دوروتی باز هم مورد بی مهری قرار می گیرد. باز هم به تقاضای کمک او پاسخ منفی داده می شود. اما اکنون همدلی مخاطب با او بیشتر شده است، چرا که کسانی که باید به او کمک کنند، یاریشان را نسبت به او دریغ می کنند. در همین صحنه با یک ویژگی شخصیتی دیگر نیز آشنا می شویم و درمی یابیم که زیک، فردی بی دل و جرئت است. عمه ام نیز از خود کنشی را بروز می دهد که او را از تک ساحتی بودن خارج می کند. او به کارگران خود پیراشکی می دهد و بدین ترتیب مخاطب را با خود همراه می کند. اگر چه او آدمی سخت گیر و عبوس به نظر می آید. اما معلوم می شود که نگران کارگران خود است. اکنون دیگر او را صرفا یک پیرزن غرغرو فرض نمی کنیم. از سوی دیگر او از دوروتی می خواهد تخیل را کنار بگذارد. این نشان می دهد که دوروتی دختری است با قوه تخیل فعال. درست مثل کوین در فیلم راهزنان زمان که به دوران مختلف سفر می کند. رفتار دوروتی برای ما فاش می سازد که او آدمی شکننده است که در برابر کوچک ترین عمل ناموافق با خود، دچار آشفتگی و پریشانی می شود.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

در فیلم ئی تی. الیوت نیز به خاطر هیولاهای موجود در حیاط خلوت دچار چنین نگرانی ای بود. وقتی نگرانی های موجه و معقول قهرمان درک نمی شود و دیگران آنها را غیر واقعی می پندارند، مخاطب به طرف قهرمان کشیده می شود. در اینجا، برای اولین بار، هدف دوروتی پایه ریزی می شود؛ آن هم توسط عمه ام و با گفتن این که او باید مکانی را پیدا کند که در آن جا با دردسری رو به رو نباشد. می بنیم که توصیف شخصیت ها در نهایت ایجاز بیان می شود. هیچ حرف یا عمل اضافه ای وجود ندارد. همه چیز به طور مستقیم در خدمت نمایش خصوصیات شخصیت هاست. ورود خانم گالچ خانم گالچ با عصبانیت وارد خانه عمه ام می شود و از توتو شکایت می کند. در ورود خانم گالچ به خانه، شاهد بی اعتنایی عمو هنری نسبت به گالچ هستیم. در اینجا به جای استفاده مستقیم از گفت و گو، از یک کشش استفاده شده و نباید فراموش کرد که همواره کشش بهترین شیوه برای بیان ارتباط بین دو شخصیت است. در خانه می بینیم که گالچ به دنبال از بین بردن توتو است و از آنجا که او آدمی خوش نام در اجتماع نیست،مخاطب نسبت به او تنفر پیدا کرده و بر همدلی اش با دوروتی افزوده می شود. با آوردن حکم کلانتر، صحنه دچار تنش شده و مواجهه گالچ و دوروتی شکل تازه ای به خود می گیرد. اکنون دوروتی باید بر سر مرگ یا زندگی توتو تصمیم بگیرد. عاقبت او چاره ای جز قرار دادن توتو در سبد نمی یابد و بدین ترتیب بحران صحنه به اوج می رسد. اکنون دوروتی بازدنده این بازی است. فرار دوروتی پس از بازگشت توتو به سوی دوروتی، او تصمیم به فرار می گیرد، چرا که می بیند توان مبارزه با قانون را ندارد. این تصمیم قهرمان، واکنشی است در برابر حادثه محرک. زمان به وقوع پیوستن حادثه محرک، فصل قبل است؛ جایی که گالچ، توتو را با خود می برد. اکنون دوروتی برای نجات جان توتو، چاره ای جز فرار از خانه ندارد. حادثه محرک اغلب باعث از هم پاشیدن روابط و دنیای پایدار قهرمان می شود.اکنون خانه و اقوام دیگر نمی توانند برای او امنیت و سلامتی را مهیا کنند. راه برون رفت از این بحران، پیدا کردن جایی دیگر است.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

آشنایی با پروفسور مارول دوروتی کنار پروفسور مارول می نشیند. پروفسور برای او می گوید که چرا فرار کرده است. پروفسور به گوی بلورینش پناه می برد. و وضعیت خانواده دوروتی را برای او شرح می دهد.شخصیت پروفسور برای مخاطب تشریح می شود. مخاطب با او همدلی می کند، چرا که می بیند برای نخستین بار یکی از شخصیت های بزرگسال قصه با شخصیت نوجوان قصه همراهی کرده و وضعیت او را درک می کند. از طرفی دیگر وقتی شام او توسط توتو خورده می شود، پروفسور به سگ لبخند می زند. حالا ما می دانیم که او آدمی مهربان است، هر چند که به طور ظاهری آدمی حقه باز به نظر می آید. در واقع او حقه بازی است که کارهای خوب می کند؛ درست مثل جادوگر آز. وقتی او به دوروتی می گوید که خانواده اش دچار ناراحتی شده اند، دوروتی تصمیم خود را تغییر می دهد. او برمی گردد تا حزن و اندوه را از خانه دور کند و به خانواده اش کمک کند. پروفسور موفق می شود به کشمکش درونی او پایان دهد. در این صحنه، کشمکش شخصیت یک کشمکش درونی است؛ کشمکش بر سر ارزش ها؛ نجات زندگی توتو یا از بین بردن غم عمه ام. توفان و ورود به سرزمین آز پس از جدا شدن دوروتی از پروفسور، توفانی عظیم در می گیرد. دوروتی وارد خانه شده و خانه در هوا به پرواز در می آید. اکنون همه افرادی را که تا به حال دیده ایم، در هوا چرخ می زنند. لحظاتی بعد، دوروتی در خانه را باز می کند و وارد سرزمین رنگارنگ می شود. اکنون او بر فراز رنگین کمان است. در اینجا موانعی بر سر راه قهرمان قرار دارد که می تواند او را از بازگشت به خانه منصرف کند؛ برای مثال می توان به توفان وحشتناک و قفل بودن در زیرزمین اشاره کرد. اما وقتی او وارد خانه میشود. با یک مسئله غیر مترقبه روبه رو می شویم که کنجکاوی مخاطب را بر می انگیزد. دوروتی از کانزاس به سرزمین آز انتقال داده می شود. ما می توانیم به دلخواه خود هر تفسیر و تعبیری را برای این انتقال بازگو گنیم. آیا این انتقال یک رؤیاست؟ یا واقعاً توفان او را به جایی دور دست می برد؟ اما اتفاق جالبی که می افتد، این است که خانه دوروتی روی ساحره بدجنس شرق می افتد و او را می کشد. اصلی را که در فیلمنامه نویسی باید مد نظر داشته باشیم این است که هر گاه قهرمان باعث کشته شدن کسی می شود، باید عمل او را کاملاً بر حق جلو دهیم، چرا که در غیر این صورت همدلی مخاطب با قهرمان کاسته می شود. در اینجا ما می بینیم که آدم کوتوله های مانچکین، ساحره شرق را زنی بدجنس و شرور معرفی کرده و او را فرمانروایی مستبد قلمداد می کنند. هم از این روست که مرگ او را جشن می گیرند و پای کوبان و دست افشان، دوروتی را به جمع خود وارد می کنند. مخاطب با آگاهی از چنین پس زمینه ای، دیگر انتقام جویی خواهر او را امری موجه نمی داند، بلکه دوروتی را منجی آن سرزمین قلمدا می کند. در واقع دوروتی نه تنها قاتل نیست. بلکه آدمی است شایسته تقدیر. و به این دلیل که کفش های یاقوتی به او تعلق می گیرد و بدین ترتیب دشمنی خواهر ساحره شرق (ساحره غرب) با او آغاز می شود. اکنون دوروتی نیز در مخاطره است و باز یک عامل دیگر که سبب همدلی مخاطب با قهرمان است، رخ می نماید: قرار گرفتن قهرمان در دنیای خطرناک. کفش های یاقوتی می تواند برای دوروتی قدرتی را فراهم آورد که او را در دستیابی به هدفش یاری دهد، هر چند که همان کفش های یاقوتی هستند که او را به مخاطره می اندازند، چرا که ساحره غرب نیز به دنبال آنهاست. اما دوروتی هدف دیگری در سر می پروراند؛ او خانه ای می خواهد و امنیتی. در اینجا ارتباط و پیوستگی قهرمان و ضد قهرمان، از طریق کفش های یاقوتی صورت می گیرد و بدین ترتیب دنیای آن دو به هم پیوند می خورد. احساس خطر برای دوروتی درباره مسیر حرکتی او را تغییر می دهد. اکنون او می خواهد به کانزاس برگردد، اما به راه بازگشت آگاهی ندارد. نجات او، راه یافتن به کاخ جادوگر آز است که از طریق دنبال کردن جاده زرد آجری میسر می شود. بنابراین این هدف اصلی قهرمان تغییر می کند و این مسئله یک هدف فرعی را نیز سبب می شود. در اینجا هدف اصلی، بازگشت به خانه و هدف فرعی رفتن به شهر زمرد است. این جاده زرد آجری را می توان به عنوان «مسیر طلایی زندگی» تعبیر کرد. به نظر می رسد که قصه جادوگر آز، داستانی اخلاقی است که شامل مجموعه ای از اعمال معنوی می شود؛ اعمالی که به آدم ها کمک می کنند تا با مشکلات زندگی خود راحت تر کنار بیایند. در واقع شاید بتوان گفت که جادوگر آز حامل این پیام است که اگر با مردم به نیکی رفتار کنید، آنان نیز با شما به نیکی رفتار می کنند.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

ملاقات با مترسک دوروتی در کنار جاده مترسکی را می بیند. مترسک برای پیدا کردن مغز با او همراه می شود. در اینجا باز صحنه ای طنز به داخل قصه نفوذ می کند. طنز قضیه میزان حماقت مترسک است. از طرفی دیگر کلیشه همیشگی نقش یک مترسک، تصنعی و غیر زنده بودن اوست؛ در واقع چیزی که نمی تواند حرف بزند، نمی تواند برقصد و نمی تواند آواز بخواند. اما مترسک این قصه، از عهده این هر سه کار برمی آید. او یک نقص دارد؛ فقدان مغز. و یک دشمن اصلی دارد؛ آتش. و البته می پذیرد که در زندگی آدمی شکست خورده است. پذیرش این مسئله از سوی مترسک، خود به عاملی تبدیل می شود که مخاطب را با او همراهی می کند. علت این مسئله نیز آن است که احتمالاً شکست خوردگی می تواند عامل مشترک بین تمام مخاطبان باشد. لااقل می توان گفت که اغلب مخاطبان احساس می کنند که آدم هایی موفق در زندگی خود نیستند. از طرفی دیگر مخاطب حالا خوشحال است که کسی دوروتی را در رسیدن به هدفش کمک می کند. جنگل درختان سیب مترسک با در آوردن شکلک موفق می شود از درخت، سیب بگیرد. اتفاق جالبی در این صحنه می افتد و آن دست یافتن به سیب است که از طریق هوشمندانه. نکته ای که در این صحنه نهفته است. به ما می آموزد که در مواجهه با موانع، همیشه نباید راه زور و فشار را گرفت و گاه دستیابی به هدف با استفاده از هوش و شعور (مغز) میسر می شود. این مسئله نشان می دهد که مترسک نیز دارای عقل و شعور (مغز) است، اما به آن باور ندارد. در واقع این طور نیست که او مغز نداشته باشد، بلکه او اعتقاد به داشتن آن را در خود کشته است.آشنایی با مرد حلبی دوروتی با زدن روغن به مرد حلبی او را به حرکت در می آورد. چیزی که در اینجا به قصه اضافه می شود، شخصیتی دیگر است که از نداشتن قلب رنج می کشد.او اندوهگین و غم زده است و همین مسئله باعث می شود گمان کنیم که در واقع او فاقد درک لازم برای دست یافتن به چیزی است که به دنبال آن می گردد. در مورد مترسک نیز همین مسئله صادق است. ساحره در جنگل ساحره بدجنس بر بام خانه ای ظاهر می شود و به طرف آنها آتش می فرستند. قرار گرفتن شخصیت ها در خطر، تنش و بحران صحنه را افزایش می دهد و در نتیجه مخاطب را همچنان علاقه مند به پیگیری مسیر حرکتی شخصیت ها می کند. کمک مرد حلبی به مترسک برای خاموش کردن آتش، احساس دوستی و صمیمیت را بین شخصیت ها پایه ریزی می کند. ما می بینیم که شخصیت ها برای کمک به دوستان خود حاضر می شوند. خود را به خطر بیندازند: عاملی دیگر که مخاطب آن را دوست دارد. برخورد با شیر آنها با شیری ترسو برخورد کرده و می پذیرند که او نیز با آنها همراه شود. دوروتی تنها کسی است که در مواجهه با شیر نمی ترسد و حتی او را مورد عتاب قرار می ده. اما بقیه خود را جمع و جور می کنند. این نشان می دهد که رویارویی دو شخصیت با یکدیگر می تواند دشمنی را تبدیل به دوستی کند، به خصوص اگر پای یک هدف مشترک در میان باشد. تا این صحنه هر پنج شخصیت اصلی، اهداف اصلی خود را آشکار کرده اند. دوروتی به دنبال خانه، مترسک به دنبال مغز، مرد حلبی در طلب قلب، شیر خواهان جرئت و ساحره به دنبال کفش های یاقوتی است. هدف فرعی چهار شخصیت اول رفتن به نزد جادوگر آز و هدف فرعی ساحره غرب، مانع تراشی بر سر راه آنهاست. کفش های یاقوتی نمونه ای از یک هدف مجرد هستند که نشان از ارزشی مجرد (قدرت مطلق ) دارند. مزرعه خشخاش در این مزرعه آدم های قصه دچار مسمومیت می شوند. کارکرد این صحنه، قرار گیری موانع اولیه در راه رسیدن به شهر زمرد است در اینجا شخصیت ها با به کارگیری توان خود از پس این مانع بر نمی آیند و مجبور می شوند به یک قدرت فراطبیعی رجوع کنند. این قانونی عمومی در قصه های خیالی است. باید به خاطر داشته باشیم که همیشه توانایی و آرزوی شخصیت ها، امری بسنده نیست و آنها باید به نیروهایی ورای ابعاد انسانی متکی شوند.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

در فیلم هایی چون جنگ های ستاره ای، مهاجمان صندوقچه گمشده و ئی. تی.نیز با صحنه های مشابه رو به رو هستیم. ورود به کاخ جادوگر آز آنها در کاخ موفق می شوند تا با جادوگر آز دیدار کنند. نخستین مانعی که در این صحنه بر سر راه شخصیت ها به وجود می آید، سخت گیری نگهبان است. اما در اینجا باز با عاملی رو به رو می شویم که در قصه های این چنینی به کار گرفته می شوند. صمیمت و صداقت یک شخصیت معصوم با چنین چیزی مانع ایجاد شده برطرف می شود. اما موانع بر سر راه شخصیت ها به همین جا ختم نمی شوند. قرار می شود که میزان اراده و مصمم بودن آنها برای رسیدن به هدف محک زده شود: آنها باید برای جادوگر آز، جاروی ساحره غرب را بیاورند. ساختار فیلمنامه جادوگر آز به یک مقدمه و سه پرده تقسیم می شود. مقدمه در شهر کانزاس می گذرد که شخصیت اصلی و هدف اولیه او را بازتاب می دهد. در اولین پرده، ما شاهد ورود دوروتی به سرزمین آز، رو در رویی او با ضد قهرمان و برخوردش با شخصیت های فرعی هستیم. در این پرده هدف قهرمان تغییر می کند. در پایان پرده اول ما شاهد یک نقطه عطف هستیم. اکنون همه درمی یابند که آن چه به دنبالش بوده اند. با ملاقات با جادوگر آز به یک مقدمه و سه پرده مستقیم می شود. مقدمه در شهر کانزاس می گذرد که شخصیت اصلی و هدف اولیه او را بازتاب می دهد. در اولین پرده، ما شاهد ورود دوروتی به سرزمین آز، رو در ویی او با ضد قهرمان و برخورش با شخصیت های فرعی هستیم. در این پرده هدف قهرمان تغییر می کند. در پایان پرده اول ما شاهد یک نقطه عطف هستیم. اکنون همه در می یابند که آن چه به دنبالش بوده اند، با ملاقات با جادوگر آز به دست می آید، چرا که او از آنها جاروی ساحره غرب را طلب می کند. اکنون مسیر حرکتی آنها چرخی می خورد. به این طریق ما وارد پرده دوم می شویم. البته بر اساس قواعد فیلمنامه نویسی، ما می دانیم که در پرده دوم نیز باز با یک نقطه عطف دیگر روبه هستیم و این بدان معناست که حتی اگر آنها جارو را نیز بیاورند، باز به آن چه در طلب آن هستند، دست نمی یابند. با این حال، آنها باید کوشش خود را برای پیدا کردن جارو به کار بگیرند و این کار، موضوع مرگ و زندگی را به میان می کشد، چرا که دستیابی به جارو، لاجرم به کشتن ساحره خواهد انجامید. در اینجا، پیوند بین قهرمان و ضد قهرمان، شکل سخت تری به خود می گیرد. دوروتی چیزی دارد که ساحره به دنبال آن است (کفش های یاقوتی) و ساحره نیز چیزی دارد که دوروتی به دنبال آن است (جارو). این موضوع خبر از رویارویی نهایی دوروتی و ساحره می دهد و باعث می شود که مخاطب نسبت به پایان ماجرا کنجکاو باشد. دستگیری دوروتی دوروتی توسط میمون های پرنده به نزد ساحره برده می شود و ساحره در صدد کشتن توتو برمی آید. در این قصه، از عناصر غیر انسانی(سگ) به بهترین شکل استفاده شده است. به خاطر سگ است که دوروتی مجبور به تصمیم گیری بین دو ارزش می شود و هم اوست که اساساً چنین قصه ای را به راه می اندازد. اکنون دوروتی مجبور است بین زندگی سگ خود و کفش هایی که از او محافظت می کند، یکی را انتخاب کند. او نجات سگش را برمی گزیند و به این ترتیب خود را به خطر می اندازد.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

یکی از موقعیت هایی که آدم ها در آن طبیعت واقعی خود را بروز می دهند، انتخاب اجباری بین ارزش هاست. در اینجا تصمیم ساحره برای کشتن دوروتی نیز تنش صحنه را بالا می برد. البته این کار او، تصمیمی منطقی در سیستم ارزش گذاری اوست، چرا که داشتن شهرت و قدرت، او را به انجام هر عملی مجاز می کند. چیز دیگری که باعث ایجاد تعلیق در صحنه می شود، تعیین ضرب الاجل است که از طریق ساعت شنی صورت می گیرد. فکر کردن مخاطب به مرگ قهرمان، نگرانی او را نسبت به سرنوشت دوروتی افزایش می دهد.مسئله دیگری که اتفاق می افتد این است که دوباره هدف شخصیت های فرعی تغییر می کند. اکنون هدف آنها نجات جان دوروتی است. آنها باید بر مجموعه ای از موانع فائق بیایند تا به این هدف دست پیدا کنند. جالب است که آنها در ضمن دستیابی به این هدف، اعمالی را از خود بروز می دهند که نشان از کیفیاتی دارد که در آرزوی آنها هستند، مرد حلبی با شنیدن خبر دستگیری دوروتی ناراحت می شود (پس حتماً باید قلب داشته باشد.) مترسک برای نجات او از کاخ ساحره نقشه می کشد. (بس حتماً باید مغز داشته باشد.) و شیر به طرف کاخ راه می افتد.( پس حتماً باید جرئت داشته باشد.) ورود به کاخ ساحره دوستان دوروتی با لباس مبدل موفق می شوند که دوروتی را نجات دهند. اما ساحره دوباره بر سر راه آنها قرار می گیرد و در صدد کشتن مترسک برمی آید. در اینجا نفرت مخاطب از ساحره ( ضد قهرمان) به اوج خود می رسد، چرا که در زمانی که مخاطب گمان می کرده، دیگر قهرمان از شر ضد قهرمان خلاص شده، دوباره او را اسیر ساحره بدجنس می بیند؛ آرامشی که زود تمام می شود و دوباره مخاطب را نگران می کند. اکنون ساحره می خواهد یکی از دوستان دوروتی را بکشد. اما دوروتی او را از بین می برد. این دومین مرگی است که مسبب آن دوروتی است. البته این مرگی است تصادفی و در جهت بقای حیات یکی از دوستان دوروتی. بنابراین چیزی از معصومیت دوروتی کاسته نمی شود. وقتی دشمن قهرمان در پی قتل او یا دوستانش باشد، قتل خود او، امری کاملاً پذیرفتنی از سوی مخاطب است. چرا که مردن او نتیجه مستقیم کنش خود اوست. اکنون قهرمان ما به هدف فرعی خود دست یافته است. حالا او می تواند جارو را به نزد جادوگر آز ببرد. ضمن آن که آنها ارزش های انسانی خود را نیز حفظ کرده اند؛ وفاداری به دوستان و ایثار در هنگامه خطر، اکنون موقعیت ما قرار گرفتن در نقطه عطف دوم است. بازگشت به کاخ جادوگر آز آنها وارد کاخ می شوند و آنجا در می یابند که جادوگر چه هویتی دارد. در این صحنه شخصیت ها به خویشتن خود نزدیک می شوند. در واقع جادوگر چیز خاصی را به آنها اعطا نمی کند و تنها آنها را با کیفیاتی آشنا می سازد که مدت ها از آن برخوردار بوده، اما از آن غافل بوده اند. این مسئله نیز امری همگانی بین مخاطبان است. بعید نیست که بسیاری از ما، از موهباتی که در کنارمان قرار گرفته، غافل بوده و گمشده خود را در جایی دیگر جست و جو کرده ایم، حالا آن که اساساً آن گمشده،همراه با خود ما بوده است. در واقع ثمره اودیسه دوروتی و دوستانش رسیدن به درکی از حقایق دنیای خود است. اکنون گره از نادانسته ها باز می شود. کشمکش ها پایان می گیرد و مرحله گره گشایی نیز به آخر می رسد. داستان با واگویه این پیام تمام می شود: « هیچ جا خانه خود آدم نمی شود.» چیزی که باعث شده، جادوگر آز به فیلمی کلاسیک و ابدی تبدیل شود، وجود همین پیام است. این پیام آشکارا دلیلی برای آن است که چرا والدین همواره دوست دارند این فیلم را همراه با بچه های خود ببینند. این پیام حاوی ارزش دادن به نهاد خانواده است؛ ارزشی که هیچ گاه زایل نمی شود.

نویسنده: ریچارد مایکلز

جادو گر شهر Oz” با داستان جالب و به یادماندنی و شخصیت های جذابش توانست به سرعت به یک کلاسیک آمریکایی تبدیل شود. با وجود گذشت صد سال از انتشار این کتاب هنوز کودکان در سراسر دنیا شیفته ی شنیدن داستانهای دنیای شگفت انگیز شهر Oz هستند. با این حال ٬ تنها عده ی قلیلی از حقایق عمیق سری پنهان شده در پس سادگی فریبنده ی آن مطلعند. در این جا به تحلیلی از مفاهیم رمزی موجود در داستان “Oz ” و پیش زمینه فکری نویسنده آن خواهیم پرداخت.

با اینکه داستان “جادوگر شهر Oz ” به عنوان یک افسانه ی خیالی برای کودکان معصوم مطرح است ٬ اما محتوای سمبلیک بسیاری از مفاهیم در طول تلاش و جست و جوی “دوروتی” (شخصیت اصلی داستان) جاسازی شده است. مانند همه داستان های بزرگ شخصیت ها و نمادهای “جادوگر Oz ” می تواند بعد دیگری برای تفسیر داشته باشند که بنا بر درک خواننده متفاوت می باشد. برخی تحلیل ها سالها این داستان را “بیانیه ی منکرین خدا” می خواندند در حالی که براساس دیگر دیدگاهها ٬ این داستان باعث ترویج عوام گرایی می شود. با این وجود ٬ تنها با دانستن زمینه ی فکری و فلسفی و نیز اعتقادات نویسنده ی این داستان می توان به درک درستی از مفهوم حقیقی آن دست یافت.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

ال. فرانک باوم (نویسنده داستان”جادوگر شهر Oz”) یک عضو “انجمن عرفان” بود که سازمانی مبتنی بر تحقیقات رمزی و مطالعات تطبیقی ادیان می باشد. باوم درک عمیقی از الهیات داشت و ازروی قصد و غرض به نگارش تمثیلی بر مبنای آموزه های عرفانی به نام “جادوگر شهر Oz” مبادرت نمود.

توجه : OZ که نام یک شخصیت خیالی است٬ مخفف :

Oscar Zoroaster Phadrig Isaac Norman Henkel Emmannuel Ambroise Diggs می باشد.

انجمن عرفان کجاست ؟

“انجمن عرفان” یک سازمان سری است که بر اساس اموزه های “هلنا پی. بلاواتسکی” بنا شده بود. وی ریشه های مشترک همه ادیان را برای تشکیل یک آئین جهانی استخراج کرد.

“اما شاید جالب باشد که روشن شود که این اموزه ها اگرچه از هم گسیخته و ناکامل هستند اما انحصارا متعلق به آیین هندو،زرتشتیان،کلدانی(فالگیر)،مذاهب مصری،بودایی،اسلام،یهودیت و مسیحیت نیستند. تعالیم پنهان عصاره همه این آیین ها و مذاهب بوده که جهشی در مبانی آنها محسوب می شود.برنامه های ادیان مختلف اکنون با هم ترکیب شده تا به عنصر اصلی آنها برسد.چرا که هر راز و عقیده ای رشد کرده٬ توسعه یافته و صورت خارجی پیدا کرده است.” اچ.پی. بلاواتسکی٬ دکترین سری

سه قسمت اصلی بیانیه انجمن عرفان که توسط بلاواتسکی،جاج و الکت (بنیان گذار این انجمن) منتشر شده به صورت زیر می باشد:

“اول – شکل دادن هسته برادری جهانی بشریت بدون احتلاف نژادی،مذهب،جنسیت،طبقه یا رنگ

دوم – تشویق مطالعات تطبیقی مذهب،فلسفه و علوم

سوم – بررسی قوانین غیرقابل توضیح طبیعت و نیروهای پنهان در بشریت ” عارف٬ جلد ۷۵ ٬ شماره ی ۶

اصول مسلم این انجمن به طور کامل در آثار بلاواتسکی، “ Isis Unveiled ” و “The Secret Doctrine” شرح داده شده است (ترجمه نامها : ایسیس پدیدار شده، دکترین سری). هسته اصلی آموزه های عرفانی همانند مواردی است که در دیگر مکاتب سری و جود دارد: اعتقاد به این که در هرانسانی نوری خدایی وجود دارد که با قوانین مخصوص و آموزش می تواند به ارتقای روحی و خدا شناسی حقیقی منجر شود. از دیگر اصول اخلاقی که در این جامعه دیده می شود اعتقاد به تناسخ (حلول در جسم دیگر) است که بر اساس آن روح انسان مانند دیگر چیزها در جهان هفت مرحله رشد را طی می کند {و در هر مرحله به شکلی حلول میکند}.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

“ نوشته های عرفانی بیان می کنند که تمدن انسانی مانند دیگر قسمتهای جهان درطول یک دوره هفت مرحله ای رشد می کنند. بلاواتسکی ادعا می کند که همه بشریت و همه ذرات تناسخ یافته وجود هفت مرحله ی “ریشه ی نژادها” را طی می کنند. بدین شکل که در مرحله اول انسان روح خالص است،در مرحله دوم انها دارای جنسیت نبودند و در قاره گمشده Hyperborea سکونت داشتند.در مرحله سوم ارواح بزرگ به انها شعور انسانی و توانایی تولید مثل جنسی اعطا می کنند. بشر کنونی در نهایت در قاره اتلانتیس تکامل می یابد. زیرا اتلانتیس پائین ترین مرحله ی این چرخه است. مرحله پنجم زمان بیدار شدن روان بشر است. واژه ی”روان ” در اینجا به معنی درک نفوذ پذیری ذهن آگاه بشر است که اگر چه توسط برخی از افراد حساس و نفوذ پذیر حس می شد ٬ پیش تر در قوانین تکامل شناخته شده نبود.”

هدف نهایی بازگشت به جایی است که از انجا امده ایم. این مفاهیم همچنین در مدارس تصوف گرایان مسیحی و فراماسونری و کسانی که آموزه های سری تدریس می کنند دیده می شود.

قبل از نوشته شدن ” جادوگر شهر Oz” (و حتی پیش ار آنکه کسی به این فکر کند که او روزی یک نویسنده ی داستانهای کودک می شود) باوم کارهای دیگری مانند ویراستاری “مهاجران اسکاتلندی روز شنبه” را انجام می داد. در سال ۱۸۹۰ باوم یک سری از مقالات را نوشت که در آن مخاطبان خود را با عرفان که ترکیبی از نظرات بودایی، کنفسیوس، مسیحی و حتی اسلامی بود آشنا کرد. در آن موقع او عضو انجمن عرفان نبود اما درک عمیقی از فلسفه اش را نشان داد. در اینجا گلچینی از “تفکرات ویرایشگر” وی را می خوانیم:

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

“در میان تکثر در امریکای امروز کسانی هستند که اساس و پایه تفکرات خود را در عرفان و اموزه های رمزی جستجو می کنند، از نظر هوش و تعداد برجسته هستند. عرفان یک مذهب نیست. پیروان آن به دنبال چیزی فراتر از حقیقت می گردند. عارف در واقع ناراضی از جهان است و عاری از هر کیش و مذهبی است. پیروان آن مبنای تفکرات خود را به مردان فرزانه ی هندی منتسب می کنند و تعداد آنها زیاد بوده و تنها متصوفین شرقی نیستند بلکه در انگلستان فرانسه آلمان و روسیه نیزاین عقاید وجود دارد که موافق وجود یک الهه هستند اما نه لزوما موجودی به نام خدا. در مذهب آنها خدا،طبیعت است و طبیعت یعنی خدا….علی رغم این اگر مسیحیت -بنابر اعتقادات ما- حقیقت داشته باشد، برای عرفان تهدیدی به شمار نمی آید”. ال فرانک باوم٬ مهاجران اسکاتلندی روز شنبه٬ ۲۵ ژانویه ۱۸۹۰

البته شاید این نظر در مود اسلام متفاوت باشد!

در قسمت دیگری از کتاب”تفکرات ویرایشگر” باوم بر سر استفاده از نماد ها در افسانه ها بحث کرده است که ده سال بعد تفکراتش را به صورت عملی با “جادوگر شهر Oz” نشان داد.

“تمایل شدیدی در رمان نویس ها برای معرفی رگه هایی از عرفان یا آموزه های رمزی در نوشته هایشان وجود دارد. کتابهای این شخصیت ها به صورت گسترده توسط مردم امریکا و اروپا خریداری و خوانده شده است. وی نشان میدهد که در وجود ما علاقه ذاتی به حل اسرار و توضیحاتی، هرچند موهوم برای موارد غیر قابل توضیح طبیعت و زندگی روزانه وجود دارد. هر چقدر که از نظر تحصیل پیشرفت می کنیم از افزوده شدن اگاهی مان بیشتر لذت می بریم و از بی خبری نسبت به سرچشمه حقایق که در مرتبه بلند قرار دارند و توسط طبیعت فهمیده نمی شوند رنج می بریم.”

در انتهای این مقاله باوم به صورت همه جانبه از رمزگرائی بیشتر در ادبیات بحث می کند:

“اشتهای عصرما برای رمزگرائی بستگی به توانایی اقناع کردن اذهان مخاطب دارد و ممکن است در حالیکه در مردم متوسط حسی را ایجاد نکند در بسیاری افراد دیگر منجربه افکار بلندتر و محکم تر خواهد شد که می تواند بگوید چه رازهایی توسط آن فاش خواهد گردید. وچه کسی می تواند بگوید که این افراد برجسته٬ توانا و شجاع٬ چه اسراری را در قرون آینده فاش خواهند کرد؟”ال فرانک باوم٬ مهاجران اسکاتلندی روز شنبه٬ ۲۲ فوریه۱۸۹۰

دو سال بعد از نوشته شدن مقالات ال فرانک باوم و همسرش “ماود گیج” به انجمن عرفان در شیکاگو پیوستند. آرشیو انجمن عرفان در پاسادنا ی کالیفرنیا تاریخ عضویت آنها را ۴ سپتامبر ۱۸۹۲ ذکر کرده است. قبل از آن و در سال ۱۸۹۰ “جادوگر شهر Oz” چاپ شد. هنگامی که از او پرسیده شد که ایده این داستان را از کجا گرفته است او در جواب پاسخ داد:

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

“یک الهام ناب بود… که بطور غیر منتظره ای بر من نازل شد… من فکر می کنم که گاهی اوقات نویسندگان بزرگ پیامی برای فهماندن دارند و باید از ابزارهای موجود برای فهماندن ان استفاده کنند. من فکر می کنم که یک واسطه هستم و معتقدم که کلید جادو به من داده شده است تا درها ی ماورا را برای همدردی،فهمیدن،شادی و صلح باز کنم.” ال.فرانک باوم٬ ذکر شده توسط Hearn 73

جادوگر شهر Oz” به شدت توسط انجمن عرفان تقدیر شد. در سال ۱۹۸۶ مجله “عارفان آمریکائی” باوم را به عنوان یک عارف برجسته نام برد که به طور کامل سازمان فلسفه را نمایان کرده.

“اگرچه خوانندگان افسانه های وی را به خاطر محتوای عرفانی آن نمی خوانند اما بسیار حائز اهمیت است که باوم بعد از ارتباط با عرفان به یک نویسنده ی مشهور کتاب های کودک تبدیل شد. عرفان در افکار وی رسوخ کرد و الهام بخش او شد. در واقع جادو می تواند به عنوان یک تمثیل عرفانی به حساب اید که در ابتدا تا انتهای ان از ایده های عرفانی مشحون است. داستان به باوم الهام می شود و یک حیرت از عالم ماورا و شاید از اعماق درون خویش وی را فرا می گیرد”. عارفان آمریکائی ٬ شماره ۷۴ ٬ ۱۹۸۴

مفاهیم پنهان داستان کودکانه ای که باوم آن را الهامی از طرف خداوند می داند چیست؟

مسیری به سوی روشنیدگی

توجه : این مقاله از اینجا به بعد داستان را با توجه به فیلم معروف ساخته شده از روی آن نقد و تشریح میکند. فیلمی ساخته ی ویکتور فلمینگ گارگردان اثر معروف برباد رفته.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

اگر شما با وجود پخش کارتون این داستان از صدا وسیما و علی رغم ترجمه های متعدد این داستان به فارسی و حتی خلاصه نویسی هایی که برای کودکان ارائه شده از جزئیات ”جادوگر Oz” اطلاعی ندارید و یا نیاز به تجدید یادآوری دارید در این جا خلاصه ای کوتاه از ان را بیان می کنیم :

این فیلم داستان دختر یک کشاورز است به نام دوروتی گیل که در مزرعه ای در کانزاس با زن عمو “ام” و عموی خود “هنری” زندگی می کند و همواره در ارزوی جای بهتری در ان طرف رنگین کمان است. بعد از انکه ناگهان در حین یک طوفان با یک پنجره برخورد می کند دروتی تصور می کند که خودش، سگش “توتو” و خانه کشاورز دارند به سرزمین “Oz” انتقال پیدا می کنند. در همین موقع افسون گر شمال گلیندا به دوروتی توصیه می کند که جاده ی آجری زرد را تا شهر امرالد (emerald) طی کند تا به جادوگر سرزمین ”اُز” برسد و بتواند از آنجا به کانزاس برگردد. در طول سفرش او یک مترسک، یک مرد آهنی، و یک شیر بزدل، را می بیند که به او می پیوندند وامیدوارند که در این راه بتوانند انچه را که از دست داده اند به دست او رند. همه اینها در حالی انجام می شد که باید از جادوگر حیله گر غرب و تلاش او برای گرفتن کفش های خواهر خود از دوروتی که دوروتی ان را از گلیندا گرفته بود دوری می کردند.

باتوجه به مسائل گفته شده در بالا کل داستان ” جادوگر شهر Oz” یک تمثیل برای طی مسیر روح به سوی نور و روشنایی است. جاده زرد آجری در بوداییسم (از مهمترین قسمت های اموزه های عرفانی) از این جاده به عنوان راه طلایی نام می برد.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

داستان با زندگی دوروتی گیل در کانزاس شروع می شود که نشان از جهان مادی است، بعد مادی هریک از ما که سفر روحانی مان رااز آنجا اغازمی کنیم. دوروتی میل به رفتن به ان طرف رنگین کمان پیدا می کند تا بتواند به سرزمین روحانی برسد و از انجا راه به سوی نورالهی پیدا کند. او اساساً از مراتب پست برای میل به رسیدن به حقیقتی بالاتر عبور می کند. سپس دوروتی با یک گردباد به سمت بالا به “سرزمین Oz ” اورده می شود که این چرخه “کارما یا سرنوشت انسانی” را نشان می دهد، چرخه ای از خطاها و درس های آموزنده. همچنین نشان از اعتقاد به تناسخ در عقاید عرفانی دارد چرخه تولد جسمانی و مرگ یک روح تا برگشتن به سمت خدا. جالب است که توجه کنید که جاده زرد “Oz” از یک مارپیچ گسترش یافته شروع می شود. در نماد های رمزی این چرخش نشان از تکامل شخصی است که روح از استانه مادیت به سمت جهان روحانی حرکت می کند.

مارپیچ ٬ آغاز مسیر تعالی

در اینجا توضیحی در مورد مارپیچ بعنوان یک نماد رمزی ارائه می دهیم:

مارپیچ: راهی (عموما صاف) که حول یک محور به خارج یا داخل حرکت می کند. همچنین به مارپیچی حلزونى که متشکل از یک دایره پیچیده است و حرکت مارپیچی واحد دارد نیز اطلاق می شود. حالت چرخشی مفهوم متعالی برای بیان تکامل است که به یک نقطه خاص منتهی می شود، بدون هیچ تکراری.

نماد مار بزرگ و شکلهای ۸ گونه که هم نشانگر یک عدد و هم نماد بی نهایت است ٬ به حرکت دوار بسوی تعالی اشاره دارند. روح از این مسیر بسوی عالم ماده نزول می کند. تکرار فرایند توسط مارپیچ دایره ای منجربه ایجاد یک گرداب می شود. مارپیچ تکاملی کیهانی در نهایت به نقطه ای بازمی گردد که از ان اغاز شده بود. زمان تولد کیهانی.

ضمن این که نباید فراموش کرد که درورتی به وسیله ی یک کرد باد (شکل مارپیچی از طوفان) به این سرزمین وارد شده.

قبل از رفتن به سفر دوروتی یک کفش نقره ای به پا می کند که نشان از ریسمان نقره ای در آموزه های سری است (دوروتی کفش های سرخ پوشیده بود اما گویا در اخرین دقایق توسط کارگردان عوض شد زیرا فکر می کرد که رنگ نقره ای بر روی رنگ زرد بهتر جلوه می کند) در آموزه های سری رنگ نقره ای نشان از ارتباط ماده با روح است.

“در عرفان جسم مادی و روح به وسیله ی “ریسمان نقره ای” به هم متصل می شوند، یک ارتباط اسرار امیز که الهام گرفته از یک قسمت از انجیل است که اشاره به بازگشت روحانی به عالم بالا دارد. یا درمورد زمانی که ریسمان نقره ای بگسلد در کتاب وعاظ آمده “سپس غبار به زمین بازمی گردد که از انجا بوده است و روح نیز به خدایی بر خواهد گشت که وی را افریده است. در نوشته های خود فرانک باوم ریسمان نقره ای سفر ستاره ای الهام بخش کفش های نقره ای است که قدرت ویژه ای به کسی که ان را می پوشد می دهد “ ایوان. آی. شوارتز٬ یافتن سرزمین Oz : چگونه ال فرانک باوم ماجرای آمریکائی های بزرگ را فهمید؟

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

در طول سفر بر روی جاده زرد رنگ دوروتی با یک مترسک، مرد هیزم شکن و شیر ترسو روبرو می شود که به ترتیب هرکدام به دنبال مغز، قلب و شجاعت می گردند. این شخصیت های عجیب در قالب خصوصیاتی حلول کردند که باید با کسب آنها به کمال ونور الهی برسند. باوم شاید این کلمات را از خانم بلاواتسکی الهام گرفته باشد.

“خطری نیست که بی پروایی نتواند بر آن غلبه کند، آزمونی نیست که خلوص و پاکی نتواند از آن عبور بکند،سختی ای نیست که یک ذهن قوی نتواند بر آن غلبه یابد”. اچ.پی. بلاواتسکی

بعد از غلبه بر بسیاری از موانع این گروه نهایتا به شهر امرالد رسیدند تا اسرار را بفهمند.

در بخشهای انتهایی داستان دروتی و همراهانش میفهمند جادوگر یک فریب بزرگ و یک توهم بوده. و این فقط تصویری خیالی بوده که توسط یک انسان معمولی دیگر به دیگران نشان داده میشده. بعد از همه اتفاقات، فکر، قلب و شجاعت که نیاز بود تا دوروتی، مترسک، هیزم شکن و شیر پیدا کنند در درون خود انها پیدا شد. مدارس اسرار همیشه به دانش اموزانشان می گویند که برای رسیدن به رستگاری باید به خود تکیه کنند (نه خدا). در طول داستان سگ دوروتی صدای درونی دوروتی را نشان می دهد، با توجه به وبسایت انجمن عرفان در اینجا توتو توصیفی از بصیرت او است :

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

“توتو درون و ذات و غریزه و بعد حیوانی ما را نشان می دهد. در میان فیلم، دوروتی گفت و گویی با توتو یا صدای درونی خویش دارد. درسی که در این جا وجود دارد گوش دادن به “توتو” است. در این فیلم توتو هرگز اشتباه نمی کند. وقتی که توتو به مترسک پارس می کند دوروتی آن را نادیده می گیرد و می گوید : احمق نشو توتو مترسک صحبت نمی کند. اما مترسک در سرزمین OZ سخن می گوید. توتو همچنین به مرد عادی پشت دیوار پارس می کند. اوست که متوجه می شود جادو یک حقه است و جادوگری درمیان نیست. دوروتی در مزرعه گیل و دوباره در قلعه جادوگر تلاش می کند تا توتو را درون یک سبد قرار دهد. تاریکی سعی می کند که صدای درون را حبس کند یا مانع آن شود اما در هردوبار توتو فرار می کند و این نشان می دهد که صدای درون ما می تواند نا دیده گرفته شود اما نمی توان آن را حبس کرد. در صحنه آخر توتو دنبال یک گربه می کند و دوروتی با دنبال کردن آن بالن خود را گم می کند و این جایی است که در آن دوروتی به رشد نهایی می رسد تا قدرت درون خود را کشف کند. بالن مظهر دین سنتی است با یک پایه پوستی جادویی که رسیدن به الوهیت را تضمین می کند. توتو حق داشت تا دوروتی را از بالن دور کند در غیر این صورت ممکن بود دوروتی هرگز نتواند قدرت خود را کشف کند. این هشداری است که به ندای درونمان گوش فرادهیم به ندای هجرت که ما را فرا می خواند و از هیچ مکان مادی ای نشات نمی گیرد.”

و این نهایت الحاد و مخالفت این داستان با دین است!

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

همانطور که در بالا ذکر شد توتو نماد وجه حیوانی و مادی انسان است که در این داستاد با بازداشتن دوروتی از سوار شدن به بالن که نماد دین است، اورا نجات میدهد و دروتی با تکیه بخود (ونه خدا و دین) به سعادت میرسد و به مسیر درست باز میگردد!

در واقع جادوگر جعلی دوروتی را به بالن می خواند تا به کانزاس برگردد یعنی مقصد نهایی. اگرچه او توتو را تعقیب کرد (صدای درون) و از بالنی که نشان دهنده ی نوید های پوشالی ادیان الهی دور شد اما منجر به این گردید که دوروتی به تکامل نهایی خود برسد و با کمک جادوگر خوب شمال (راهنمای ماورائی) او نهایتا فهمید که هرانچه او می خواست آن را پیدا کند در درون خود وی وجود داشت. به منظور به دست آوردن نور الهی حقیقی دوروتی می بایست بر حیله جادوی جادوگر شرق و غرب که محور شرارت و نزول را تشکیل می دادند غلبه کند. او عاقل بود که به نصیحت جادوگر خوب شمال و جنوب محور عمودی یا بعد ماورایی گوش داد.

جادوگر خوب شمال , نور الهی حقیقی را به دوروتی نشان می دهد.

در پایان داستان دوروتی بیدار می شود و می بیند که در کانزاس است : و به طور موفقیت آمیز بعد روحانی و جسمانی زندگی اش را با هم ترکیب می کند. و او خوشحال است که دوباره خودش است و علی رغم اینکه خانواده او سیر روحانی او را باور نمی کنند (و از روی جهل به او کفر میورزند) او در نهایت می تواند بگوید که هیچ جایی مانند خانه آدم نمی شود.

نکته ی جالب :

در بخشی از فیلم دروتی روی گلهای خشخاش آرام میگیرد. آیا این نمادی از مواد مخدر و بیانگر ارتباط بین توهمات ناشی از استعمال این مواد و این عرفان به اصطلاح حقیقی (!) است که دروتی به آن رسید؟

سخن پایانی

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

داستان های نمادین حقایق روحانی را که از ابتدای خلقت بشر وجود داشته اند انتقال می دهند. این داستان های ساده در بسیاری از فرهنگ های دیگر نیز دیده می شوند : سلتی، هندی، فارسی، آزتکی،یونانی، مصری و دیگر تمدنها. عمدا یا سهوا فرانک باوم تمثیل کلاسیکی را خلق کرده است که شبیه تمثیل اودیسه ی هومر است که توده مردم را سرگرم می کند و حاوی مضامین راز آلودیست که توسط آگاهان درک می شود.

موفقیت “جادوگر شهر Oz”، اصول عقاید معنوی امریکا (و به طور کلی غرب) را تایید می کند. این داستان که در سال ۱۸۹۰،یعنی در زمانی که اکثر آمریکایی ها مسیحی محافظه کاربودند نوشته شد. داستان باوم فرار توده مردم از دین سنتی و حرکت به سمت معنویت جدید را پیش بینی کرد و یا به نوعی نوید داد. تحرکات در قرن جدید در حال پیدا کردن بسیاری از ویژگی ها است اگر چه اکثر آنها ساختگی ست اما همه آنها ادعا می کنند که از عرفان الهام گرفته اند. در نهایت سوا اینجاست، آیا چنین داستانهای و خالقین آنها در رکود بی سابقه ی مسیحیت در قرن بسیتم سهیم اند؟

فیلم “جادوگر شهر اوز” به کارگردانی “ویکتور فلمینگ” براساس داستانی تحت عنوان “جادوگر شگفت انگیز شهر اوز” نوشته “فرانک باوم” ساخته شده است. او این داستان را در سال ۱۹۰۰ نوشت.

بازیگران: “جودی گارلند” در نقش دوروتی؛ “ری بالجر” در نقش مترسک؛ “جک هیلی” در نقش آدم آهنی؛ “برت لار” در نقش شیر ترسو.

این فیلم نیز به مانند فیلم “بر باد رفته” [۱۹۳۹] یک نقطه عطف در فرهنگ مردمی آمریکا محسوب می شود.

این فیلم گرچه با نقدهای مثبت بسیاری روبرو شد، ولی در اکران اول در گیشه موفقیت چندانی کسب نکرد. بودجه فیلم [۲ میلیون دلار] تا آن زمان گران ترین پروژه شرکت مترو گلدن مایر محسوب می شد.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

گرچه این فیلم در دوازدهمین مراسم جایزه اسکار نامزد دریافت شش جایزه اسکار، ازجمله اسکار بهترین فیلم شد، ولی درنهایت توانست ۲ جایزه کسب کند: اسکار بهترین موسیقی فیلم برای هربرت استاتهارت و اسکار بهترین ترانه بخاطر ترانه “بر فراز رنگین کمان” که توسط جودی گارلند خوانده شد. در آن سال جایزه اسکار بهترین فیلم به “بر باد رفته” که آن نیز ساخته ویکتور فلمینگ است تعلق گرفت.

پس از موفقیت کارتون “سفید برفی و هفت کوتوله” [۱۹۳۷] به شرکت گلدن مایر پیشنهاد شد که داستان “جادوگر اوز” را به صورت فیلم درآورد.

ابتدا ریچارد تورپ برای کارگردانی فیلم انتخاب شد، ولی مروین لی روی، تهیه کننده، پس از ده روز فیلمبرداری متوجه شد که دیدگاه او چندان بچگانه نیست و احتمالاً برای مخاطبان اصلی فیلم یعنی کودکان چندان جذاب نخواهد بود. به همین دلیل او را با جرج کیوکر جایگزین کرد و همه چیز را از نو آغاز نمود. جرج کیوکر نیز بخاطر پروژه جدیدش “بر باد رفته” مجبور شد از کارگردانی این فیلم انصرف دهد، ولی یکی از دلایل موفقیت این فیلم پیشنهادات بسیار سازنده او بود. تازه پس از آن بود که ویکتور فلمینگ به عنوان کارگران این فیلم انتخاب شد. او به طور کامل خود را وقف ساخت این فیلم کرد، ولی در هفته های پایانی از استودیو سلزنیک با او تماس گرفته شد تا ادامه ساخت “بر باد رفته” را برعهده گیرد، زیرا جرج کیوکر و کلارک گیبل با یکدیگر اختلاف شدیدی پیدا کرده بودند. کلارک گیبل گفته بود که اگر ویکتور فلمینگ کار را ادامه ندهد، کلاً از بازی در “بر باد رفته” انصراف خواهد داد. پس از آن، کینگ ویدور برای ساخت قسمت انتهایی فیلم انتخاب شد و رهنمودهای لازم را از ویکتور فلمینگ دریافت کرد. ویدور پس از پایان فیلمبرداری، به این دلیل که معتقد بود کار اصلی را فلمینگ در ساخت این فیلم انجام داده، نخواست نامش در تیتراژ ظاهر شود.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

صحنه مشهوری که دوروتی در کانزاس ترانه “بر فراز رنگین کمان” را می خواند توسط ویدور ساخته شده.

صحنه ابتدا و انتهای فیلم که در کانزاس می گذرد با تکنیک سپیا [قهوه ای مایل به قرمز] و صحنه هایی که در سرزمین اوز می گذرد تماماً رنگی با استفاده از سیستم تکنی کالر ساخته شده اند.

برخی از تکنیک های جلوه های ویژه این فیلم، مانند صحنه گردباد که خانه دوروتی را با خود می برد، در نوع خود برای اولین بار مورد استفاده قرار گرفتند.

مارگارت هامیلتون در نقش جادوگر سرزمین غربی، در اولین روز بازی اش دچار سوختگی درجه دو در صورت و درجه سه در دستانش شد. اگر گریم او که حاوی مس بود را زودتر پاک نمی کردند، بی شک سوختگی او بسیار شدیدتر بود. او شش هفته بعد مجدداً در سر صحنه حاضر شد.

روزهای فیلمبرداری قدری طولانی و خسته کننده بود. بازیگران از ساعت ۵ صبح تا ۸ شب کار می کردند. آرایش موهای جودی گارلند هر روز می بایست مانند روز قبل باشد؛ ماسک ری بالجر در نقش مترسک به دلیل نور زیاد و گرمای موجود در استودیو مشکلاتی را برای او به وجود آورده بود؛ لباس برت لار در نقش شیر ۴۵ کیلوگرم وزن داشت و مایه عذاب او شده بود.

صحنه هایی از این فیلم که در ابتدا ۱۲۰ دقیقه بود بریده شد. این صحنه ها بیشتر مربوط به جادوگر بدجنس غرب بود که به نظر می رسید برای کودکان قدری وحشتناک باشد.

التون جان ترانه “خداحافظ جاده زرد آجری” را از داستان این فیلم اقتباس کرده است. مایکل جکسون نیز به همراه دایانا راس در فیلمی به نام “ویز” [سال ۱۹۷۸] در نقش مترسک به ایفای نقش پرداخته بود.

زمانی که این فیلم به روی اکران آمد، از آن به عنوان بزرگ ترین رویداد پس از سفر “چارلز لیندبرگ”، هوانورد آمریکایی، یاد می شد.

یکی از ماندگارترین موزیکالهای تاریخ سینما فیلم زیبای جادوگر شهر از محصول ۱۹۳۹ است. انجمن فیلم آمریکا در سال ۲۰۰۸ این فیلم را به عنوان برترین فیلم فانتزی در تاریخ فیلمسازی آمریکا برگزید. در فیلم جادوگر شهر از که کارگردانی آن را ویکتور فلمینگ بر عهده داشت و توسط شرکت مترو گلدوین مه یر تولید شد، جودی گارلند در نقش دوروتی در به یاد ماندنی ترین نقش خود ظاهر شد. این فیلم که پرهزینه ترین فیلم شرکت مترو تا آن زمان بود با وجود شکست در اکران اولیه، در اکرانهای بعدی با موفقیت روبرو شد.

ترانه های زیبای فیلم جادوگر شهر از که بسیاری از مخاطبان آن کم سن و سال بودند مخصوصا ترانه over the rainbow و Ding Dong Witch is Dead از مشهورترین ترانه های تاریخ سینمای هالیوود هستند.

این فیلم از اولین فیلم های رنگی تاریخ سینما بود و پس زمینه شاد و رنگارنگ آن برای مخاطب امروزی نیز چشم نواز است.

نقد فیلم جادوگر شهر از

نقد فیلم جادوگر شهر از

انجمن فیلم آمریکا ترانه over the rainbow (بر فراز رنگین کمان) در این فیلم رابه عنوان بهترین ترانه در تاریخ صدساله هالییود انتخاب کرد و همچنین نقل قولهایی از این فیلم در ردیف به یاد ماندنی ترین نقل قولهای تاریخ هالییود قرار گرفته اند.

فیلم که بر اساس رمان “جادوگر شگفت انگیز از” نوشته فرانک بوئم ساخته شده داستان دخترکی به نام دوروتی است که پس از گردبادی به همراه خانه اش در سرزمین شگفت انگیز از فرود می آید و برای بازگشت نزد خانواده اش با ماجراهایی روبه رو می شود…

فیلم از دو بخش سیاه و سفید و رنگی تشکیل شده است. بخش سیاه و سفید مربوط به زمانی است که دوروتی با خانواده اش در کانزاس زندگی میکند و همچنین زمانی که در انتهای فیلم دوباره به آنجا باز میگردد.

ولی به محض اینکه دوروتی وارد سرزمین افسانه ای از میشود، فیلم رنگی میشود.

این فیلم از نظر کیفیت گریم و جلوه های ویژه نیز قابل توجه است و در زمان خودش شاهکاری محسوب میشد.

http://www.ARTCollege.ir

منبع : نقد فارسی

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “نقد و بررسی فیلم The Wizard of Oz (جادوگر شهر از)”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت توسط کانون تبلیغاتی نقطه هنر